ساراسارا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

وروجک مامان و بابا

طبیعت گردی

گشت وگذار نوروزی با خاله زهرا و مامانی( 4 فروردین 91 در منطقه زیبای پهنابه تکه ای از بهشت خدا روی زمین)   ...
8 فروردين 1391

یه اتفاق بد

 پنج شنبه 18  اسفند مامان جون سارا که خونشون تعمیر کرده بود داشت وسایل رو سر جاش می ذاشت که ما هم رفتیم کمک کارا تموم شد و آخر کار خواستیم چای بخوریم و چون گاز وصل نبود با پیک نیک این کا رو کردیم ولی همین که پیک نیک رو خاموش کردیم سارا سریع دستشو گذاشت رو پیک نیک و..... از ساعت 10 تا 1 شب گریه می کرد الهی بمیرم مامان هم کلی گریه کرد و بابام که کاردش میزدی خونش در نمیومد شایدم گریه کرد... سارا جون هم دیگه هر کسو می دید می گفت" ممین ممین"  یعنی دستمو ببین" اوخ اوخ می می نی هبیت  دس پا هسی" یعنی دست می مینی و پای خرسی با کبریت سوخت!!!!!!        . فردا شبش هم طبق معمول هر سال آبتین ...
24 اسفند 1390

چهار شنبه سوری

دیشب هم که رفتیم چهار شنبه سوری اما سارا جون از سر وصدای ترقه ها ترسید و هی می گفت "آتیس  تسید" یعنی از آتش ترسیدم     ...
24 اسفند 1390

کوهنورد کوچک

سارا  کوچولوی کوهنورد 12 اسفند همراه مامان و بابا  رفت به آبشار تارم یکی از آبشار های زیبای  شهرمون که البته یه کوهنوردی سخت هم داره که سختیش واسه مامان و بابا بود که یه کوله به سنگینی سارا جون داشتند  بسیار زیبا بود " آفرین بر خدا و آفریده هایش"    ...
24 اسفند 1390

قصه خواب

دیشب بابا  موقع خواب شروع کرد به قصه گفتن البته به انتخاب سارا جونقصه توپ توپ با با با احساس شروع کرد به قصه گویی وکمی با صدای بلند سارا که خیلی خوابش میومد  به بابا گفت بابا لالا بعد از ٢ بار گفتن با لحن محکمتری گفت بابا بابا لالا لالا یعنی بابا قصه نگو وای ما دیگه از خنده روده بر شدیم آخه بابا کلی تو ذوقش خورد
14 اسفند 1390

مهد کودک

چند وقت قبل مامان  برا کاری مجبور به یه سفر یه روزه میشه  وسارا که پیش مامان جون بوده بهانه گیری رو شروع میکنه مامانی هم میبرتش مهد کودک نزدیک خونشون از قضا همون روز جشن ٢٢ بهمن هم بوده وسارا کلی  حال میکنه به قول خودش با نی نی ها و از اون روز هی میگه نی نیا بادی(بازی) نننی(صندلی) مامانی و....
14 اسفند 1390